چت رومclose
داستان طنز لحظه های عاشقانه
Code center
دوشنبه 01 مرداد 1397 - 10:16 قبل از ظهر
اعلانات
بهترين حالت نمايش در مرورگر فايرفاکس و کروم

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم


صفحه اصلی / داستان / داستان طنز لحظه های عاشقانه
داستان طنز لحظه های عاشقانه
تعداد بازدید : 84
behniya آفلاین



ارسال‌ها : 5
عضویت: 24 /2 /1396
داستان طنز لحظه های عاشقانه





زن نصف شب از
خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و
به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک
فنجان قهوه هم روبرویش بود

.






در حالی‌ که
به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...زن او را دید که اشک‌هایش را پاک
می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه
کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"شوهرش نگاهش را از
قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم،
۲۰ سال پیش که
تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟






زن که حسابی‌
تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره
یادمه
..."





شوهرش به
سختی‌ گفت:_ یادته پدرت وقتی ما را پیدا پیدا کرد؟_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی
صندلی‌ کنار شوهرش نشست...)_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و
گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا
۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!_آره اونم یادمه...مرد آهی می‌‌کشد
و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم
..


یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 - 18:09
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


گروه هنری بابک نهرین گروه هنری بابک نهرین
tarahion
کپی برداری از مطالب انجمن تنها با ذکر منبع مجاز و همگام با شرع میباشد