چت رومclose
قدرت انديشه
Code center
دوشنبه 01 مرداد 1397 - 10:31 قبل از ظهر
اعلانات
بهترين حالت نمايش در مرورگر فايرفاکس و کروم

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم


صفحه اصلی / داستان / قدرت انديشه
قدرت انديشه
تعداد بازدید : 33
helelna آفلاین



ارسال‌ها : 5
عضویت: 15 /10 /1396
قدرت انديشه





* پيرمردي تنها در
يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم
بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او
هم در زندان بود .




پيرمرد نامه اي براي
پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :




\"پسرعزيزم من حال
خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را
از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول
را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي
تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم
مي زدي.




دوستدار
تو پدر
\".




*طولی نکشيد که پيرمرد
اين تلگراف را دريافت کرد: \"پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا
اسلحه پنهان کرده ام\".*




*ساعت 4 صبح
فردا مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام
مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به
پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟*




*پسرش پاسخ داد :
\"پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از
زندان برايت انجام بدهم\".*






نکته:


*در دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي‌ خواهيم يافت و يا راهي‌ خواهيم ساخت.*


جمعه 15 دی 1396 - 22:24
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


گروه هنری بابک نهرین گروه هنری بابک نهرین
tarahion
کپی برداری از مطالب انجمن تنها با ذکر منبع مجاز و همگام با شرع میباشد