چت رومclose
داستان خنده دار «قاطر گران بها»
Code center
چهارشنبه 21 آذر 1397 - 12:08 بعد از ظهر
اعلانات
بهترين حالت نمايش در مرورگر فايرفاکس و کروم

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم


صفحه اصلی / داستان / داستان خنده دار «قاطر گران بها»
داستان خنده دار «قاطر گران بها»
تعداد بازدید : 107
yasamin آفلاین



ارسال‌ها : 5
عضویت: 20 /10 /1396
داستان خنده دار «قاطر گران بها»








روزی روزگاری در زمان های کهن مرد کشاورزی بود که یک زن نق نقو و
اعصاب خورد کن داشت



که از صبح تا نصف شب در مورد هر چیزی که به ذهنش می رسید شکایت می کرد



تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه مشغول بکار
بود یا شخم می زد



یک روز وقتی که همسرش برایش ناهار آورد



کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ی درختی در پشت سرش راند و شروع
به خوردن ناهار خود کرد



بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد



ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد



چند روز بعد در مراسم تشییع جنازه زن کشیش متوجه چیز عجیبی شد



هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد



مرد گوش میداد و به نشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد



اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک می شد



او بعد از یک دقیقه گوش کردن به حرف های مرد سر خود را به نشانه
مخالفت تکان می داد



پس از مراسم تدفین کشیش نزد کشاورز رفت و از کشاورز در مورد قضیه ای
که دیده بود سوال کرد



کشاورز با لبخند گفت : خوب این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد
همسر من می گفتند



که چقدر خوب بود یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود بنابراین من هم
تصدیق می کردم و سرم را به نشانه تایید حرف ها تکان می دادم



کشیش پرسید پس مردها چه می گفتند که مخالفت می کردی؟



کشاورز گفت : آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا
نه ؟!!



چهارشنبه 20 دی 1396 - 11:23
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


گروه هنری بابک نهرین گروه هنری بابک نهرین
tarahion
کپی برداری از مطالب انجمن تنها با ذکر منبع مجاز و همگام با شرع میباشد