چت رومclose
داستان عاشقانه : یواشتر برو من می‌ترسم...
Code center
پنجشنبه 03 اسفند 1396 - 12:26 بعد از ظهر
اعلانات
بهترين حالت نمايش در مرورگر فايرفاکس و کروم

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم


صفحه اصلی / داستان / داستان عاشقانه : یواشتر برو من می‌ترسم...
داستان عاشقانه : یواشتر برو من می‌ترسم...
تعداد بازدید : 28
aniaz آفلاین



ارسال‌ها : 5
عضویت: 17 /4 /1395
داستان عاشقانه : یواشتر برو من می‌ترسم...




زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می‌راندند. آنها از صمیم
قلب یکدیگر را دوست داشتند
.



زن جوان: \\\'یواشتر برو من می‌ترسم\\\' مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره!



زن جوان: \\\'خواهش می‌کنم، من خیلی میترسم.\\\' مردجوان: \\\'خوب، اما اول
باید بگی دوستم داری
!\\\'



زن جوان: \\\'دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟\\\' مرد جوان: \\\'مرا محکم
بگیر
\\\'



زن جوان: \\\'خوب، حالا میشه یواشتر؟\\\' مرد جوان: \\\'باشه، به شرط این که
کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی‌تونم راحت برونم، اذیتم می‌کنه
.\\\'



**



روز بعد روزنامه‌ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه
آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین
زنده ماند و دیگری در گذشت
.



مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند
با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی
!


جمعه 18 تیر 1395 - 11:15
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


گروه هنری بابک نهرین گروه هنری بابک نهرین
tarahion
کپی برداری از مطالب انجمن تنها با ذکر منبع مجاز و همگام با شرع میباشد