چت رومclose
داستان کوتاه عاشقانه عصای سفید
Code center
چهارشنبه 25 مهر 1397 - 6:26 بعد از ظهر
اعلانات
بهترين حالت نمايش در مرورگر فايرفاکس و کروم

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم


صفحه اصلی / داستان / داستان کوتاه عاشقانه عصای سفید
داستان کوتاه عاشقانه عصای سفید
تعداد بازدید : 112
kimiya آفلاین



ارسال‌ها : 5
عضویت: 22 /4 /1395
داستان کوتاه عاشقانه عصای سفید





فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی
؛ روبه روی یک آب نمای سنگی

دخترک کمی آن طرف تر بر روی نیمکت چوبی در کنار پیرمرد
نشسته بود و رو به آب نمای سنگی گریه می کرد .

پیرمرد از دخترک پرسید :

– ناراحتی؟

– نه

– مطمئنی ؟

– نه

– چرا داری گریه می کنی ؟

– دوستام منو دوست ندارن

– چرا دوست ندارن؟

– جون قشنگ نیستم .

– تا حالا کسی این رو بهت گفته ؟

– چی رو؟

– این که تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
.

– راست میگی ؟

– از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش شاد شاد
دوید ؛

لحظاتی بعد پیر مرد داستان کوتاه عاشقانه ما اشک هایش را
پاک کرد، کیفش را باز کرد و عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!



چهارشنبه 23 تیر 1395 - 12:59
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


گروه هنری بابک نهرین گروه هنری بابک نهرین
tarahion
کپی برداری از مطالب انجمن تنها با ذکر منبع مجاز و همگام با شرع میباشد